تبليغاتX
ارمغان فیروزه
با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
 من تیر آخرم...

به نام انسانیت که زیباترین رسمه...

سلام..دلم برای نگاههای  عمیق و شاعرانه تون مثل سرزمینیه که جغرافیاش  هر لحظه در حال تنگ تر شدنه...

با یه غزل...نه یه سیاه مشق در خدمتتونم...

-دستی مرا به حسرت دیوار می کشید

تصویرهای مبهم و تبدار می کشید

هی می نوشت از تو و هی اشک می چکید

حلاج گونه،داغ بر این دار می کشید

این شاهنامه ،قصه ی یک دیو عاشق است

یک عشق که همیشه تو را جار می کشید!!!!!!!!!!

تاریخ چشمهای تو یک قرن آتش است

فکرت مرا به سال سپیدار می کشید

من تیر آخرم که به سمت تو می روم

آرش مرا به لحظه ی دیدار می کشید

این خاطرات خسته که اغلب بهانه است

روح مرا به سوی تو انگار می کشید

انگار در کشاکش این کوچه های سرد

دستی مرا به حسرت دیوار می کشید...

یا حق

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 پیشانیم را با تبر بشکن مسافر!!!!

سلام دوستان منو به خاطر مشکلاتی که وبلاگ داشت ببخشید...الان همه ی چی حله بی بهونه منتظر نگاهتونم

-پیشانیم  جاپای یک لب بود انگار،آن شب که رفتی  گریه در گوش تو پیچید

تو کوله بارت را به دوش جاده بستی وقتی زنی از تب در آغوش تو پیچید

تکرار لبخندت در این عکس قدیمی،نفرینی  از دنیای تنهایست شاید

این عکس یادش هست روزی در تلاطم عطر نفسهایم به تن پوش تو پیچید

حالا کنار پاره ی این عکس ،تنها،کابوس چشمان تو را بی خواب کردم

لعنت به تو آینه ها را هم شکستی،وقتی نگاه سرد و خاموش  تو پیچید

تو! زخم داغم را نمی فهمی در این عشق،هی پک به سیگارت مرا خاموش کردی

دلواپس پیمان دستت توی ذهنم،قول و غزلهای فراموش تو پیچید

یادش بخیر آن روزهای از تو خواندن ،وقتی که معنای غزلهایم تو بودی

حال تو  تبعیدی به ابهام غزلها ، شعری که در افکار مخدوش تو پیچید

یادش بخیر آن روزهای خوب بازی،تو گربه ای دنبال من:«آغاز قصه»

و آخر این قصه،یک «من» خودکشی شد،جیغ بنفشی در تله  موش تو پیچید

***

پیشانیم را با تبر بشکن ،مسافر! این جای پای بوسه ،تنها جای زخم است

خالی کن از من کوله بار  خاطرت را،گم کن زنی را که در آغوش تو پیچید

یا علی

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388  |
 این رعد در آسمان تو یعنی :اخم
سلام...نمی دونم چرا ولی از زمانی که پست قبلیم رو گذاشتم کم مخاطب شدم...اما بازم سلام..اینبار با یه چهار پاره با وزن رباعی اومدم..

مغرور؛به چشمان دلم زل زده ای

با هر نفسم از نفست می مانی

پرواز نمی کنی به دنیای دلم

اینجا تو فقط در قفست می مانی


وقتی که نگاه تلخ تو می بارد

مظلوم ترین حادثه،لبخند من است

این بار به خاطر خودت عاشق شو

آزاد ترین پرنده در بند من است


این رعد در آسمان تو یعنی:اخم

باران دلم،گریه یک دیوانه

پس سرفه در این هوای وحشی عشق است

آرام بگیر ابر بی کاشانه


لا لا...همه ستاره ها در خوابند

در خواب مگر تو عاشق من باشی

لا لا...تو نخواب نوبت من شده تا

در خواب،تو ماهی شوی و من کاشی....

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در یکشنبه چهارم مرداد 1388  |
 ..................................

تو با نگات چی می خواستی بگی ندا............................

 

-می خواست طوفانی ترین فریاد باشد

نقش خیالی روی دوش باد باشد

می خواست سوسوی چراغی را بفهمد

یعنی امیدش هر چه بادا باد باشد

بر التهاب بغضها عصیان بپاشد

پایان این«اندوه مادرزاد»* باشد

بر بیستونی که سر راه غزل بود

شیرین ترین آواز یک فرهاد باشد

می خواست روشن باشد از گرمای یک شوق

«نوری» که بر جان «شبی»افتاد باشد

جز پنجره چیزی از این دنیا نمی خواست

می خواست با یک پنجره آزاد باشد


*:شاه ترکیبی از زنده یاد قیصر امین پور

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در سه شنبه نهم تیر 1388  |
 دل-بهانه

-با سلام...با غزلی جدید به روزم ..دوستان اگر ناموزونی در ابیات دیدند به پای تجربه اول من در غزل با وزن بلند بگذارند..با تشکر

از بُعد چشمهای تو بیرون نمی رود،این عشق در فضای تو شیرین شده،ببین!

این اضطراب مسخره را تکه تکه کن؛یعنی تمام سادگیت را بزن زمین

از دستمال خیس دلم اشک می چکد،تو تا به حال عاشق دریا نبوده ای

هرچند داغهای دلم تلخ و مبهمند،از باغ دردهای دلم میوه ای بچین

لبخندهای ناب تو را حفظ می شوم(تنها بهانه ی دل من خنده های توست)

من را ببین !به رنگ همین دل-بهانه ها پاشیده ام به حسرت یک بوم آتشین

چشمان تو گشایش یک استخاره است،زیبایی نگاه تو فالیست ممتنع

لبهای تو تقاطع شیرین زندگیست(اینجا لبان تو شده طعم سکنجبین)

تو نامه های داغ مرا پاره می کنی اما هنوز نام تو آغاز یک تب است

من باز می نویسم از این فکرهای خیس،این نامه ی جدید من است:بیست و چندمین...

از ارتفاع چشم تو افتاده ام ولی این روزها به جای سرم،دلشکسته ام

روزی تو را دچار همین وهم می کنم،این خط و این نشان که کشیدم بیا ببین!

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در دوشنبه یکم تیر 1388  |
 بانو...
  • به نگاه شیرین بانوی آب و آیینه..............

-داغت دوباره غزل شد شاید که امشب بباری

چشمت تمام دلم شد،بانوی چشم انتظاری!

آن شب که در شور آتش،شعر پریدن نوشتی

از چشمهای تو خواندم که راه ماندن نداری

در حس و بوی تو هر شب چاهی شبیه پدر شد

وقتی که ما بی کسیم و وقتی فدک را دچاری

خوب است حس«تو»بودن،خوب است از «تو»سرودن

خوب است اینکه بدانی امید یک ذوالفقاری

بعد از تو شوق نگاهت در داغ این خانه گم شد

اما تو هستی همیشه،تو این دلم را قراری

جای تو خالی ست هر شب وقتی که بی قصه خوابم

وقتی که از غصه تنگم،امید دارم بباری... .

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388  |
 فقط یک کلام

تا فردا هستیم

پای قول و قراری که با دلمان گذاشتیم

قول و قرار ها ی سبز

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388
 تو همان منی!

سلام..اگر چه حرفام مثل همیشه بوی دیر اومدن می ده اما..این کهنگی رو بذارین پای حساب واقعه ی سهمگینی به اسم امتحانات...

و غزل...

-این روزها به یاد توام (که همان منی)

تو که دوباره قهری و حرفی نمی زنی

تو قصد کرده ای که مرا گیج تر کنی

آدم نمی شوی؟غزل پوچ مردنی!!

هر ثانیه که می گذرد تلخ می شوی

شیرین کجاست،ساده من!!کوه می کنی!؟

از سرنوشت شوم خودت دور می شوی

با این خیال پوچ که تو سختی ،از آهنی

بشکن سکوت ثانیه ها را ،بگو به من

...اما تو چشمهای مرا دور می زنی...

از زخم های نیمه تمامت به من بگو

کاری نکن  که بین غزلهام بشکنی

در هر نفس به یاد تو بارانی ام ،ببین!

با هر نفس به یاد تویی که همان منی...

 

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در چهارشنبه ششم خرداد 1388  |
 

سلام..امروز آمدم..مثل همیشه دیر..و مثل همیشه دوستدار شما...امروز روز میلاد دخترکی است که همیشه دیر می کند..تولدم مبارک

-شبیه خواب تو که توی آسمان افتاد

و چای خاطره هایی که از دهان افتاد

برای کودکی خانه شعر می خوانم

و اتفاق سپیدی که بینمان افتاد

جناقهای شکسته ،کنار سفره دل

چه قولهای قشنگی به فکرمان افتاد

به رسم با تو نشستن هوا  بهاری شد

به یاد بال و پرِ  تو که بی زبان افتاد

به خرت و پرت نگاهم دخیل می بستی

به استجابت چشمت که ناگهان افتاد

تو دعوتی به ستاره،بیا به خلوت شب

به چای خاطره هایی که از دهان افتاد...
|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388  |
 جوخه مهربان

 

علی شریعتی میگه:

«یک»ی هست،

«یک»ی نیست،

غیر از«خدا»،

هیچ چیز نیست،

هیچ کس نیست...

سلام دوستان به خاطر این توقف طولانی ببخشید خودم هم دلیلشو نمی دونم... ثانیه است دیگه آدم رو تو بهت خودش می زاره ...بگذریم بریم سراغ یک سپید جدید...سپید بارونی...سپید مهربون...بریم..

-به یمن میلاد باران

برای چترهایمان غزل می خوانیم

و حضور خیس  کوچه

تداعی می کند چشمهای متهمی را که

به جرم چوب لای چرخ زندگی گذاشتن

غبار پوتین جوخه اعدام را

سرمه چشمش کرد...

شاعر هبوط کرده

و شعر رسالتش را به تزویر کاغذی باران می بخشد...

نگاه آلوده باران که می تپد

....گیج می شوم...

و وقت رفتن،خیره می شوم

به التهاب اتهام آشنایی که

به نامه های عاشقانه ام چنگ زده

...گیج می شوم...

و کوچه هنوز صدای آخرین نفس مرد متهم را می شنود

و زمین مرتد می شود

آیین شاعری را که میوه استفهامش کال بوده

باران می تپد و گیج می شوم...

کوچه هنوز هم

نگاه خیس جوخه را فراموش نکرده...

|+| نوشته شده توسط فاطمه سوقندی در جمعه بیست و سوم اسفند 1387  |
 
 
بالا