تبليغاتX
ارمغان فیروزه
با خون وضو بگیر و دو رکعت غزل بخوان
سلام

همه چی رو از اول شروع می کنم


توی وب جدیدم منتظرتونم از این به بعد به اون یکی سر بزنین!

armaghan2001.blogfa.com

برای دعوت خصوصی دوباره بر می گردم!

فعلا

یاحق!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:4  توسط فاطمه سوقندی  | 
به زودی!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 23:23  توسط فاطمه سوقندی  | 
فوووووووووووووت....

دو روز پیش فوت شدم!

شمع پایان 18 سالگیم شدم و خودمو فوت کردم!!!!

امروز اومدم تا یه حرفی بزنم...

چند روز دیگه تا امتحان سراسری نمونده(کنکورو میگم!!! از اسمش میترسم انگار)

صدای من شید و دعا کنید...صدای من که نمیرسه...

تموم که شد برمیگردم با یه کوله بار شعر....پیوندها و پست های وبمو عوض میکنم و توی گوش وباتون جار می زنم

منتظرم بمونین

فراموشم نکنید...

بیقراریتان جاویدان

یاحق!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:1  توسط فاطمه سوقندی  | 
سلام به همه ی دوستای عزیزم

نمی دونم چرا !! اما به طور ناگهانی نصف لینکام به طور خودکار حذف شدن!!!

دوستای خوبی که اسمشون از لینکام پاک شده لطف کنن یه کامنت بزارن تا در اولین فرصت دوباره حضور قشنگشونو توی لینکام معنی ببخشم

با تشکر!!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 19:43  توسط فاطمه سوقندی  | 

سلام...دیر...اما آمدم...با بقچه ای باران...به آن امید که بر سبزه زار نگاهتان بنشیند.اگرچه ...

منتظر نگاهتون هستم...

باران گرفت...دست مرا، ناگهان گذشت

دریایی ِ دو چشم من از آسمان گذشت

باران گرفت...می گذرم از کنار تو

از خاطرات حک شده ات می توان گذشت؟؟؟؟

باران سوار صاعقه ای تاخت تا دلم

بر دشت های خسته ام این مادیان گذشت

فنجان شکست، قهوه ای چشم هام ریخت

فالی که نحس بود از این استکان گذشت

باران گرفت،دفتر شعرم سیاه شد

درد من از کبودی این واژگان گذشت

باید شکسته خواند،دو- سه رکعت نماز بغض

وقتی صدای گریه به جای اذان گذشت

باران گرفت...خواب به آغوش من رسید

در خواب بود چشمم و رنگین کمان گذشت...

یاحق!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 17:54  توسط فاطمه سوقندی  | 

سلام مهربانان همیشه همراه!

بعد از سه ماه انفجار ثانیه های از دست رفته،سه ماه خستگی از مسافرت روزها...سه ماه....با یک غزل در خدمت نگاه های وسیعتان هستم...

...

از آن ابتـــــدا راه پیچیــده بود

مسیری که سمت تو چرخیده بود

به همـــــراهیم مشتی از دردها

به تن پوش این جاده باریده بود

هوایم پر از نالــــــه ی ابر بود

دلم زیر این چرخ ترکـــیده بود

«تو»!

کابوس آشفته ی مــن شدی

نه!

بخت سیاهم نخوابیــده بود

تن شعرم از واژه خالی شــد و

زبانم که از غصـــه لالیده بود

یقین بود شکم به این سرنوشت

خدایم به من کفــر ورزیده بود !

در این جاده رفتن،همان ماندن است

از آن ابتدا راه پیچیـــــــده بود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 14:41  توسط فاطمه سوقندی  | 

دلم برای تنفس های مجازی تنگ شده بود...لعنت به ثانیه ها که هنوز گرگ بازی می کنند از پی هم...

۱۵ اردیبهشت دوباره به دنیا امدم...برای خودم شمع فوت کردم...

با یه غزل فروردینی!!!!!!

در آیینه به روسریش زل زد،از آن تکاند بوی زمستان را

ساعت به دور عقربه اش چرخید!باران شکست بغض بیابان را

هی تیک و تاک و تاکه غمی کهنه سر می زند به شرجی چشمانش

این غصه ها که می وزد انگاری گل چنگ می زند دل گلدان را

یک قصه ی کلیشه در این شهر است،تاریخ از تو خون به دلش مانده

یک زن تمام قرن در این خانه،بر دوش می کشد غم کنعان را

دیشب به خواب دیده تو را اما،چشمش هنوز پای همین راه است

یک عمر پای جاده دلتنگی،بو می کشد نسیم پریشان را

یک تنگ ماهی و دو سه لیوان آب،پر می کند فضای گلویش را

فرقی نمی کند که هوا خوب  است،باید شکست پیله ی طوفان را

:«باید که آب روی زمین پاشید،از گرد و خاک خاطره ها کم کرد»

این فکر مثل شعله آتش شد!می خواست نو کند دل ایوان را

هی تیک و تاک:عقربه دلتنگ است...کی می رسد به ساعت  چشمانت

-آری بهار موسم دلتنگیست ؛گل می شنید هق هق باران را...

نگاهتان به پاکی باران و سکوتتان به سرشاری فریاد....یاحق!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:3  توسط فاطمه سوقندی  | 
سلام به همه ی برف های سرگردان دنیای مجازی که بوی بهار باعث شده تا سر از پا نشناسند و سر به زمین بکوبند... با عذرخواهی بابت تاخیر با یه غزل در خدمتم...


من درختی پر از شکوه توام،باغبان ها مرا نفهمیدند

مثنوی های بی سر و ته باد،به من و این ترانه خندیدند

برگ های من آن زمان سبز است که تو رگبرگ ماندنش باشی

از همین حرف ها گذشتی و بعد ریشه های دلم پلاسیدند

سالها دست های بی جانم سایبان...نه...که سد غم ها شد!

تا که چون ساحلی به لب نرسی وقتی امواج مشت کوبیدند

در تمام حماسه های دلم تو غرور تهمتنم بودی!

هفت خان سهم من شده اما،دیوها غصه ی مرا دیدند

قصه ی من ستونش از بغض و در و دیوارش از هیاهو شد

وقتی از دور دست های سیاه شاخه های دل مرا چیدند

کاش شعری برای من می شد بیت های نگفته ی چشمت

قبل از آن روز که تو را بردند،قبل از آن شعرها که دزدیدند

...

قرن ها بعد کاشفان زمین توی باغی که از تو خالی بود

مشتی از شاخه های زخمی را زیر خاکستر دلی دیدند...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 18:58  توسط فاطمه سوقندی  | 

سلام...من هر دفعه که میام باید یه کوله بار شرمندگی از بی وفاییهام براتون بیارم...ولی بزرگی مال شماست...با یه مثنوی«دفاع مقدس»در خدمتتونم!

یک رشته کوه از چشمهایت حرف دارم               

  باید ببارم توی مشتم برف دارم

می خواهم از هر سرفه ات عصیان بگیرم  

تا پابه پای چکمه هایت جان بگیرم

برخیز آرش! این زمین دلواپس توست 

 افکار تلخم را ببین دلواپس توست

این شهرها این کوچه ها در خاطرت هست؟

 لبخندهای بی ریا در خاطرت هست؟؟

از خون سرخت توی شهرم برج بارید

 یک دختر خوشبخت در پس کوچه پوسید

این حرفهای خسته ی یک انقلاب است  

چون ماهی رنگین چشمی که در آب است

با سالها مجنونی ات شوخی ندارم

من با لباس خونی ات شوخی  ندارم

با تخت و با کپسولهایت عکس بنداز

مثل همیشه توی شعرم مادری باز-

از دردهایت توی بغضش آه دارد

تنها فقط...تنها فقط یک راه دارد

که سالها با سرفه هایت جان ببازد

به تاول دستان بی جانت بنازد

مادر لباس شعر من را وصله می زد

موی سپیدش تاری از درد است شاید...

و آشیان جغد را... آباد کرده  !!  

بغضی که در عمق سکوتت باد کرده

فریاد کن این  حسرت سی ساله ات را 

بارانی اش کن هشت سال از ناله ات را

برخیز البرز از  امید توست شاید

آتش به جانش دوخته،برخیز باید...

یا حق...بدرود...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:49  توسط فاطمه سوقندی  | 

به نام انسانیت که زیباترین رسمه...

سلام..دلم برای نگاههای  عمیق و شاعرانه تون مثل سرزمینیه که جغرافیاش  هر لحظه در حال تنگ تر شدنه...

با یه غزل...نه یه سیاه مشق در خدمتتونم...

-دستی مرا به حسرت دیوار می کشید

تصویرهای مبهم و تبدار می کشید

هی می نوشت از تو و هی اشک می چکید

حلاج گونه،داغ بر این دار می کشید

این شاهنامه ،قصه ی یک دیو عاشق است

یک عشق که همیشه تو را جار می کشید!!!!!!!!!!

تاریخ چشمهای تو یک قرن آتش است

فکرت مرا به سال سپیدار می کشید

من تیر آخرم که به سمت تو می روم

آرش مرا به لحظه ی دیدار می کشید

این خاطرات خسته که اغلب بهانه است

روح مرا به سوی تو انگار می کشید

انگار در کشاکش این کوچه های سرد

دستی مرا به حسرت دیوار می کشید...

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:7  توسط فاطمه سوقندی  |