به نام انسانیت که زیباترین رسمه...
سلام..دلم برای نگاههای عمیق و شاعرانه تون مثل سرزمینیه که
جغرافیاش هر لحظه در حال تنگ تر شدنه...
با یه غزل...نه یه سیاه مشق در
خدمتتونم...
-دستی مرا به حسرت دیوار می کشید
تصویرهای مبهم و تبدار می کشید
هی می نوشت از تو و هی اشک می چکید
حلاج گونه،داغ بر این دار می کشید
این شاهنامه ،قصه ی یک دیو عاشق است
یک عشق که همیشه تو را جار می
کشید!!!!!!!!!!
تاریخ چشمهای تو یک قرن آتش است
فکرت مرا به سال سپیدار می کشید
من تیر آخرم که به سمت تو می روم
آرش مرا به لحظه ی دیدار می کشید
این خاطرات خسته که اغلب بهانه است
روح مرا به سوی تو انگار می کشید
انگار در کشاکش این کوچه های سرد
دستی مرا به حسرت دیوار می کشید...
یا حق
|
+| نوشته شده توسط
فاطمه سوقندی در یکشنبه دهم آبان 1388
|